1 علی (ع)؛ حرکت در جهت عکس تاریخ
محمد علی عسگری
با مبعوث شدن پیامبر گرامی اسلام دین تازه ای پا به عرصه وجود نهاد. این دین سیزده سال در مکه با دشمنانش در حالت ستیز و مبارزه بود. با هجرت به مدینه دین جدید پایگاه اجتماعی و سیاسی نیرومندی پیدا کرد و توانست با دشمنانش که به صورت سیاسی و نظامی به این شهر حمله می کردند مقابله کند. در نهایت به هنگام رحلت پیامبر دین جدید تقریبا در اکثر نقاط شبه جزیره عربستان پخش شده بود. برداشت اولیه و أبدی قرآن و پیامبر و یاران وفادارش این بود که دین جدید به کلی زندگی انسان را متحول خواهد می کند به گونه ای که دنیا را به آخرت متصل می سازد و عنقریب بهشت و دوزخ برپا خواهد شد. اما بلافاصله با مرگ پیامبر تاریخ این دین را به جاده خود برگرداند و این اتفاق کوچکی نبود که در سقیفه بنی ساعده رخ داد. انتخاب ابوبکر به جانشینی پیامبر که به قول عمر « ناگهانی» صورت گرفت یک اتفاق ساده بود بلکه بر یک پشتوانه نیرومند تاریخی استوار بود. این پشتوانه حکایت از آن داشت که دنیا به آخر نرسیده و قرار نیست به این زودی ها بهشت و جهنمی گشوده گردد. به عبارت دیگر پس از یک دوره کوتاه زیستن در شرایطی آرمانی دوباره تاریخ همان مسیر قدیمی خود را دنبال می کند و بنابراین اقتضای این تداوم حرکت، حضور و زمامداری کسانی نظیر ابوبکر و عمر است که می توانند خود را با این رویکرد هماهنگ سازند نه امام علی که با این مسیر تاریخ سر جنگ داشت.
بسیاری از متفکران و مورخان انحراف اسلام را از مسیر اصلی خود و تبدیل پیامبری به خلافت و خلافت به سلطنت را از دوران امویان و به زمامداری معاویه بن ابوسفیان منسوب می کنند. حال آنکه برخی دیگر حتی دوره خلافت راشدین– منهای امام علی – را نیز مقدمه ای بر همین روند تلقی می کنند و خلفای چهارگانه را جزو کسانی می دانند که باید سردمدار این انحراف بزرگ تاریخی و دینی به شمار آورد. تردیدی نیست که أبوبکر و عمر و حتی عثمان جزو یاران صدیق و وفادار پیامبر بودند اما از پیش پذیرفته بودند که دوباره باید جامعه اسلامی را به جاده تاریخ برگرداند و بنابراین باید از آن رویاپردازی های عصر پیامبر عبور کرد. به این معنی که آنها را باید به سمت فتوحات سوق داد و وادار ساخت تا در آن سوی مرزها با دشمنان اسلام جنگیده و یک امپراتوری بزرگ را برپا کنند. تنها کسی که در این روند برعکس جریان شنا می کرد و همچنان بر باورهای اسلامی دوران پیامبر تاکید می ورزید امام علی بود که از ابتدای خلافتش تا انتها نیز بر همین رویه باقی ماند و در نهایت نیز قربانی آن شد.
بیهوده نبود که وقتی پس از مرگ عثمان به سراغ او آمدند تا او را به خلافت برگزینند بدانها اصرار کرد که دست از سر او بردارند و به سراغ کس دیگری بروند. می گفت من برای شما « وزیر» باشم بهتر است تا «امیر» . پنج سال دوران زمامداری امام علی تصویری روشن از رویه او را نشان می دهد. در همان ابتدای کار مغیره بن شعبه به او توصیه کرد معاویه را از امارت شام برندارد و بگذارد باشد تا آن منطقه را برای او محفوظ نگهدارد. مغیره فرد نا آگاهی نبود. او همان کسی است که بعدها برای نخستین بار در اسلام به معاویه پیشنهاد کرد ولایتعهدی یزید را اعلام کند و این بدعتی بی نظیر – اما به قول ابن خلدون لازم - در تاریخ اسلامی بود. مغیره مسیر و جهت تاریخ را به خوبی می شناخت و بنابراین می دانست که اگر امام علی بخواهد در زمامداری خود موفق گردد باید دست به ترکیب برخی امارت های دوران عثمان ازجمله معاویه نزند.اما امام علی بنای کارش بر این نبود و او از همان ابتدا در ستیز با مسیر تاریخ قرار داشت و می دانست که این مسیر در تضاد با ماهیت و آرمان های اسلامی است. بنابراین سخت با آن مبارزه کرد و با کلیت این روند در افتاد. امام علی در نهج البلاغه بارها یاد آور می شود که سیاست را می داند و از معاویه اگر باهوش تر نباشد کم هوش تر نیست. اما تفاوت بنیادین این دو در آن بود که معاویه در جهت حرکت تاریخ حرکت می کند و امام علی درست برعکس او. معاویه دریافته بود که اقتضای ادامه این روند این است که کاخ سبزی در دمشق بسازد و بکوشد تا خلافت را به یک سلطنت دنیایی تبدیل کند. این نکته ای بود که عمر هم متوجه آن شد که به معاویه گفت « کسرویت » به راه انداخته ای . اما دیگر کار از کار گذشته بود و برای همین عمر به رغم نارضایتی اش نتوانست تغییری در این مسیر به وجود آورد. این کسرویت بعدها و در ادامه مسیر خود در قامت خلافت عباسی و کاخ های هزار و یک شب بغداد خود را آشکار ساخت.
ظهور اسلام به عنوان یک دین، شورشی بود علیه تاریخی که تا آن زمان جریان داشت و د رکسری ها و قیصرها نمود پیدا می کرد. دوره صدر اسلام دورانی بود که مسلمانان در یک وضعیت بی تاریخی بسر می بردند و پس از درگذشت پیامبر باید دوباره به جاده این تاریخ باز می گشتند. تاریخی در ادامه همان تاریخ گذشته بود با روکشی دینی و اسلامی لیکن ماهیتش همان بود که پیش تر هم جریان داشت. این بار کسری لباس خلافت پوشیده بود و در هیات هارون الرشید خود را بر اریکه قدرت می نشاند.دستگاه اداری و قضایی همان بود که پیش تر نیز بود و به قول یعقوب لیث صفاری این شمشیر بود که خلیفه را بر آن اریکه می نشاند و هرکس دیگری هم داشت می توانست بر همان جایگاه قرار گیرد. اینجا یک تناقض مهم رخ می نماید و آن اینکه چه کسی در سمت درست تاریخ ایستاده است؟ معاویه یا امام علی؟ آنکس که در جهت تبدیل نبوت به سلطنت می کوشد و می خواهد جامعه رویا زده مسلمانان را به جاده تاریخ بازگرداند یا آنکه همچنان با آن تاریخ سر ستیز دارد و از این بازگشت به صورت یک انحراف یاد می کند و می خواهد که مسلمانان همچنان در پی آرمان های زمان پیامبر باشند؟
منظور از تاریخ در اینجا یعنی تداوم دنیا یا به عبارتی یعنی « دنیا در گذر زمان» . بنابراین کسی که در این جهت کار می کند خود را در سمت درست تاریخ می بیند. یعنی در جهت تداوم زندگی بشری بر روی این کره خاکی و در تداوم زمان. اما دین ، و به ویژه اسلام ، از همان ابتدا حرکتی در جهت عکس این تاریخ و بر ضد این تاریخ بود. چون می خواست از این دنیا راهی به سوی آن آخرت بگشاید. حرکت در مسیر این دین یعنی حرکت در مسیری که مغایر با حرکت تاریخ و حتی ضد آن بود. پافشاری بر روی آرمان ها و باورهایی بود که به کلی تاریخ کرونومتری تاریخ را انکار می کرد و می خواست بهشت و جهنم را فرود آورد. خوانش آیات قرآن همه حکایت از این دارد که به زودی قیامت برپا خواهد شد. ( اقتربت الساعه ... ) اما از آنجا که هنوز جامعه چنین ظرفیتی را نداشت یا تحقق چنان آرمانی خیلی زود بود یا به بیان برخی اساسا غیر ممکن بود و .. تناقضی رخ نمود که در بطن آن یکی دعوت به بازگشت به همان جاده تاریخ فرا می خواند و دیگری به تداوم آن آرمان ها . یکی به قول خودش در سمت درست تاریخ ایستاده بود و دیگری در سمت نادرست آن . به این تعبیر امام علی و برای مثال امام حسین و دیگران در جهت عکس تاریخ واقعی و کرنومتری قرار می گرفتند. زیرا آنها به تاریخ از یک نگرش دیگر باور داشتند و بنابراین می خواستند سرنخ مسیر تاریخ را خود بدست گیرند و آن را به گونه دیگری رقم زنند.
برای روشن تر شدن موضوع می توان خوارج را مثال زد که آنها هم در جهت عکس تاریخ حرکت کردند. آنها نیز برایده ها و آرمان ها پای فشردند و حتی از خلافت دنیایی پرهیز کرده و رهبری «قریش» و حتی « فردی» را نپذیرفتند. آنها نیز می خواستند آن دوران طلایی پیامبر را دوباره احیاء کنند. اتفاقا اگر به روزگار فعلی هم نظر بیافکنیم خوارج دوران ما از جمله بنیادگرایان سنتی همین رویکرد ضد تاریخی را دارند. اما تفاوت ماهوی این ها با امام علی و امثالهم در این است که آنها « تاریخ سازی » می کردند و این ها « تاریخ سوزی» . یعنی آنها می خواستند فرمان حرکت تاریخ را خود بدست گیرند و آن را در مسیر دیگری هدایت کنند و این ها با تاریخ سوزی پیروان خود و کل بشریت را به انحراف و بی راهه می کشانند و موجب ضرر و زیان های غیر قابل جبرانی می شوند. داعش، طالبان و برخی از اسلام گرایان سیاسی یک « جاهلیت مدرن » را به نمایش می گذارند حال آنکه برای مثال امام علی در دوران زمامداری خود یک «حکومت آرمانی »، از همان نوعی که بشریت در آرزوی دست یافتن بدان در انتهای این تونل تاریخی است را به نمایش می گذاشتند. حکومتی که در قرن هفتم میلادی آزادی و برابری اجتماعی را تحقق می بخشید و از حقوق انسان به عنوان بشر دفاع می کرد. به تعبیری ساده تر آنها می خواستند یک « میان بر » تاریخی بزنند و با در افتادن با مسیر تاریخ کرونومتری ، می خواستند جامعه خودشان را ارتقاء بخشند. اما چون جامعه هنوز به چنین ظرفیتی و چنان صلاحیتی نرسیده بود شکست خوردند و این شکست آنها عین پیروزی تلقی می شود. زیرا در واقع پیروزی « آرمان » بر « واقعیت » بود و آنها در عین حال موفق شدند یک نمونه و الگوی فردی و اجتماعی از خود برجای گذارند که فرا تاریخی و فرازمانی است و هر بار می تواند به صورت یک ایده و آرمان وارد تاریخ شده و آن را از نو متحول گرداند.
برچسب:
نویسنده: ستایش پارسامنش